قصه مهاجرت من و خانواده

داستانهاي من از زندگي روزمره + كارهاي مهاجرتم شامل اسسمنت، لاج آنلاين، آمادگي جهت مهاجرت و زندگي در استراليا

ملتمس دعا
نویسنده : کوروش کبیر - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام

راستش وقتی پست قبلی رو داشتم می‌نوشتم خواستم یه اشاره به خاطره تلخی مال پارسال همین موقع بکنم اما گفتم چرا تلخیها رو اینجا نگه دارم. بذار تو سینه بمونه. اما ظاهرا قسمت اینه که گفته بشه. پارسال ماه مبارک با تلخی برامون تموم شد. شب عید فطر دخترم مفصل پاش درد گرفت و رفتیم بیمارستان و بستری شد و چهارده روز مهمون اونجا بود. بدیل رماتیسم مفصلی. البته این چهارده روز که می‌گم شاید فقط دوازده روز طول کشید که بیماری رو تشخیص دادن.

ظاهرا امسال قصه تلخی پارسال در حال تکراره. دیشب دخترم رو بدلیل اسهال خونی بردیم بیمارستان و بستریش کردند تو اورژانس. امروز صیح هم منتقل بخش شد و معلوم نیست تا کی مهمون باشه. از همه دوستان این فضای مجازی التماس دعا دارم. مخصوصا در این شبها و روزهای آخر ماه مبارک.

یه خبر خوب هم امروز بهم رسید. ویزای دوستم پوریا اومد. تاریخ صدور 16 سپتامبر. تاریخ ورود 7 نوامبر. فکرشو بکنین: سانگ لیم فقط 21 روز مهلت ورود داده. آخر نامردی!

پ.ن: تو دو تا پست قبلی نوشتم که سانگ لیم برا دوستم دو ماه مهلت ورود داده و اینجا گفتم 21 روز. حدستون کاملا درسته. سانگ لیم قاطی کرده. البته تو نامه آخری کلی از پوریا معذرت خواهی کرده بخاطر اشتباهش در محاسبه مهلت ورود