قصه مهاجرت من و خانواده

داستانهاي من از زندگي روزمره + كارهاي مهاجرتم شامل اسسمنت، لاج آنلاين، آمادگي جهت مهاجرت و زندگي در استراليا

فرار بزرگ از دست اشرار
نویسنده : کوروش کبیر - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
 

سلام

چهارشنبه بعد از ظهر به سلامتی از ماموریت برگشتم. جای دشمناتون خالی. یه مسافرت خسته کننده. اشرار منطقه هم که فهمیده بودن ما اونجا هستیم خودشون رو بهمون نشون دادن. عصر روز دوشنبه یه جایی بین دلگان و زهکلوت (تو استان سیستان و بلوچستان- آخر دنیا- 150 کیلومتری کهنوج) یه دفعه چهار تا مرد مسلح که دوتاشون با لباس بلوچی بودن، یکیشون شلوار و پیرهن معمولی تنش بود و یکیشون هم لباس نیروی انتظامی با صورت کاملا پوشیده با یه پرشیا که پلاکش رو هم کنده بودن و وسط جاده با اسلحه‌های کلاشینکوف واستاده بودن، جلومون رو گرفتن. من که اشهدم رو هم خوندم. ماشین کارفرما تقریبا در فاصله 200 متری پشت سرمون بود و وقتی اونا رسیدن دیدم یکیشون اشاره کرد که راه بیفتیم. حالا تعابیر مختلفه. بعضیها میگن وقتیکه فهمیدن شما دو تا ماشین هستین و هفت هشت نفر، ترسیدن و ولتون کردن. بعضیها هم میگن که اصلا اونا اشرار نبودن و ممکنه سربازای گمنام امام زمان (!) بودن. بهر حال اینبار که به خیر گذشت و گزندی از ایشون به ما نرسید. تا اونروز عصر دو سه بار دیگه هم این ماشین رو دیدیم که تو جاده داشت با خیال راحت تردد می‌کرد!

امروز عصر هم بعد از دربی 66 بین استقلال و پرسپولیس راه میفتیم میریم فرودگاه برا مسافرت تایلند. تو تایلند هم حتما اگه امکانات بود سعی می‌کنم زود به زود آپ کنم.

فعلابای بای