قصه مهاجرت من و خانواده

داستانهاي من از زندگي روزمره + كارهاي مهاجرتم شامل اسسمنت، لاج آنلاين، آمادگي جهت مهاجرت و زندگي در استراليا

بازگشت
نویسنده : کوروش کبیر - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

می‌گن بازگشت همه به سوی اوست. راست می‌گن!

سه هفته ایران بودیم. جاتون خالی. اتفاقات زیادی افتاد. پدر بزرگ خانمم پنج روز بعد از ورود ما به ایران به رحمت خدا رفت. پاسپورتهامون رو عوض کردیم و چشمتون روز بد نبینه حسابی استرس مرگ شدیم. زیارت امام رضا رفتیم. به همکاران قدیمی سری زدیم و دوستیها تازه شد. خونواده حسابی تحویلمون گرفتن. تو 21 روز 5 کیلو وزنم زیاد شد! سی و دومین زادروزمون رو هم تو هواپیمای برگشت جشن نگرفتیم! تازه از Jet Lag داریم رها می شیم.