قصه مهاجرت من و خانواده

داستانهاي من از زندگي روزمره + كارهاي مهاجرتم شامل اسسمنت، لاج آنلاين، آمادگي جهت مهاجرت و زندگي در استراليا

زیارت
نویسنده : کوروش کبیر - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧
 

سلام

چند تا نکته مهم:

اول از همه امروز پنجمین سالگرد تولد عسل دختر گلمه

ماچعزیزم، دختر خوشگلم تولدت مبارکماچ

امروز تو شرکت شیرینی دادم. دیشب هم رفتیم قنادی خوشه کیک تولدش رو سفارش دادیم. قراره جمعه براش یه جشن مختصر بگیریم.

دومین مطلب اینکه از دیروز یه مقدار مسئولیتم تو شرکت سنگین‌تر شد و مسئولیت پنج نفر از همکارام رو به من واگذار کردند. امیدوارم مثل همیشه خدا کمکم کنه.

اما سومین مطلب اینکه چهارشنبه هفته پیش (27 آذر) عید غدیر بود. سه‌شنبه من مریض شدم و تونستم از دکتر گواهی مرخصی استعلاجی بگیرم. چند وقتی بود قصد داشتم برم پابوس امام رضا اما چون مرخصیم تموم شده بود نمی‌تونستم برم. موقعیت رو مناسب دیدم و با خونواده ظهر سه‌شنبه راه افتادیم بسمت مشهد. کارا خوب پیش می‌رفت و طبق برنامه حدود ساعت 9:30 باید می‌رسیدیم مشهد. ساعت 8:30 رسیدیم نیشابور (130 کیلومتری مشهد) که یه دفعه برف و کولاک شروع شد. جاده هم خیلی لغزنده شده بود. اما من مسیر رو ادامه دادم البته با سرعت خیلی پائین. حدود ساعت 11 رسیدیم مشهد و 11:30 تونستیم تو یه هتل آپارتمان به اسم هتل آپارتمان دیدار ساکن بشیم. خیلی خسته بودم و فقط تونستم بخوابم. نزدیک ظهر فردا بیدار شدیم. حاضر شدیم بریم حرم. تا برسیم حرم شده بود اذان ظهر روز عید غدیر و تو حرم جای سوزن انداختن نبود. یه ساعتی واستادیم تا یه ذره خلوت‌تر شه بعد بریم زیارت. هتل هم خیلی نزدیک حرم بود و پیاده اگه جلو مغازه‌ها وای‌نمی‌ایستادی 5 دقیقه راه بود تا حرم. بعد از زیارت رفتیم رستوران علی نزدیک حرم که من خیلی از غذاهاش مخصوصا چلو ماهیچه اون خوشم می‌آد و هر وقت می‌رم مشهد حتما می‌رم این رستوران. شب هم رفتیم خونه دوستم علی‌ن مراسم جشن عید غدیر داشت. یه اتفاق جالب هم اونجا افتاد. اونا دو تا بچه داشتند به اسم فاطمه و زهرا. فاطمه هشت ساله و زهرا هم‌سن عسل من. خلاصه عسل خانم بعد از مراسم گیر داد من می‌خوام امشب اینجا باشم و پیش بچه‌های اینا بخوابم. هر چی از ما اصرار از اون مخالفت. بالاخره ما هم موافقت کردیم که اونجا بخوابیم. من و دوستم طبق روال سالهای جوونی رختخواب رو پهن کردیم و شروع کردیم به صحبت تا یه دفعه دیدیم صدای گریه عسل می‌آد. چی شده؟ هیچی. عسل خانم ساعت 2 دلش هوای شیر خشکش رو کرده و نمی‌تونه بدون اون بخوابه. باز هر چی از ما اصرار از اون مخالفت که الا و بلا من باید امشب شیر خشک بخورم و بخوابم. تا اینکه ما رو مجبور کرد ساعت 2 بعد از نیمه شب سر از پا درازتر برگردیم هتل.

فردا (پنج شنبه) عصر هم رفتیم حرم. اینبار هم اتفاق جالب دیگه‌ای که افتاد این بود که من به دلم افتاد خونواده رو یه دور توی حرم بچرخونم (توی صحن‌های مختلف بگردیم). گوهرشاد، صحن امام، سقاخونه، صحن جمهوری و یه دفعه... چشمتون روز بد نبینه. پسر داییم رو دیدیم با خونوادش. اونا هم ساکن مشهد هستند و هر بار که می‌بینیمشون کلی گله می‌کنن از اینکه مشهد نمی‌ریم و اگه می‌ریم خونه اونا نمی‌ریم. خلاصه بعد از احوالپرسی گله‌ها شروع شد که شما دوباره اومدین مشهد نیومدین خونه ما و ...

بالاخره با کلی عذر خواهی ازشون جدا شدیم و برگشتیم هتل. بعد از استراحت مختصر یه سر رفتیم زیست خاور و برا عسل یه عروسک باربی خریدیم. بعدش هم دربدر دنبال یه رستوران. اول رفتیم سراغ چلوکباب رضائی که غذاش تموم شده بود. بعد رفتیم سراغ شاندیز که کلا تعطیل شده بود. خلاصه آخر سر دوباره رفتیم همون رستوران علی خودمون.

فردا صبح یعنی روز جمعه و آخرین روز، من خودم صبح رفتم زیارت و ساعت یازده راه‌افتادیم بسمت تهران.

جاتون خالی نزدیک غروب بین سبزوار و شاهرود یه بیست هزار ناقابل هم بخاطر سرعت زیاد جریمه شدیم. افسره گفت سرعتت 133 بوده و مجازش 110 اما فکر می‌کنم بالای 150 بود.

ساعت 11:15 شب هم منزل بودیم به لطف حضرت حق

جای همگی خالی

زیارت خوبی بود

راستی قرار بود بقیه کارای مهاجرت رو بنویسم که باشه برا پست بعدی اگه عمری باقی باشه

حق نگهداربای بای