قصه مهاجرت من و خانواده

داستانهاي من از زندگي روزمره + كارهاي مهاجرتم شامل اسسمنت، لاج آنلاين، آمادگي جهت مهاجرت و زندگي در استراليا

ایرانی بودن!
نویسنده : کوروش کبیر - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩
 

بار اول که دیدمش حدس زدم ایرانیه (اینجا تقریبا 60 درصد ایرانی‌ها رو می‌تونین از چهره تشخیص بدین) لبخندی زد من هم لبخند زدم!

بار دوم هم همینجوری!

یه بار برا کپی یه صفحه رفته بودم کنار دستگاه کپی و منتظر بودم که نوبتم بشه اومد بدون نوبت کپی گرفت و آخرش هم رو به من کرد و گفت I'm so Sorry!

یکی از بچه‌های ایرانی اینجا بهم گفت فلانی رو تا حالا دیدی؟ اونم ایرانیه اما به هیچ‌کس نگفته ایرانیه. اسمش هم مریمه!

رفتم اسمش رو چک کردم. اسمش مریم بود و Nick Name برا خودش گذاشته بود Marry!

یه روز خیلی غافلگیرانه رفتم کنار میزش. گفت:Hi. گفتم سلام. من شنیدم شما هم ایرانی هستین. من تازه اومدم اینجا و خوشحالم که باهاتون آشنا می‌شم. خیلی آروم و یواش جوری که کسی نشنوه و من هم زورکی شنیدم گفت خیلی خوش اومدین و سرش رو انداخت که کارش رو انجام بده و یعنی که من هم برم.

هنوز هم روزی چند بار همدیگه رو می بینیم. به من می‌گه Hi و من با لبخند تلخی می‌گم سلام خسته نباشین.

 

یکی دیگه از دوستامون هم هست که اگه با یک خارجی سلام علیک بکنه اولین چیزی که بهش می‌گه اینه که "فارسی چی بلدی؟"

شما چی می‌گین؟