قصه مهاجرت من و خانواده

داستانهاي من از زندگي روزمره + كارهاي مهاجرتم شامل اسسمنت، لاج آنلاين، آمادگي جهت مهاجرت و زندگي در استراليا

کار
نویسنده : کوروش کبیر - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

یه سر رفتم بخش نقشه کشی GIS شرکت. میبینم رو میز چند نفرشون از این هلی کوپترهای کنترلیه. می گم چی شده همتون با هم رفتین خرید. می گن نه اینا رو رئیس برامون خریده. هروقت خسته می شیم هر کدوممنون یه گوشه سالن می ریم بعد اینا رو پرواز می دیم و سعی می کنیم که تو هوا با هم تصادف کنن! خیلی حال میده! اینجوری یه ذره! از استرسهای کاریمون کم می شه و بهتر می تونیم رو کارمون تمرکز کنیم. مملکته دارن؟


 
 
عروسی!
نویسنده : کوروش کبیر - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
 

عروسی یکی از مدیر پروژه هامونه چند وقته دیگه! براشون آرزوی خوشبختی می کنم. حالا اینکه چی شده این دوگل نوشکفته بعد از ١۶ سال زندگی مشترک و داشتن ٣ تا بچه به فکر ازدواج افتادن از اون مواردیه که تو استرالیا و جوامع غربی به وفور پیدا می شه. ظاهرا این مورد اینجا داره تبدیل می شه به یه چیزی شبیه همون مساله "کدوم اول بود: مرغ یا تخم مرغ".  شاد باشید